Top

بازی عوض شده

account_boxنویسنده : سجاد خالقی collections_bookmarkناشر : انتشارات عماد فردا
درباره این کتاب بیشتر بدانید ...

چهار نفر بودند؛ درازکِش کنار هم، روی موزاییک‌های ترک‌خوردۀ کف سلول، سقف مات و نیمه‌تاریک را نگاه می‌کردند.

آن‌که از همه بزرگ‌تر بود، بیست‌ساله می‌زد؛ نرمی ساعد را زیر سرش، روی زخم باتوم گذاشته بود تا سردی و سفتی کف سلول آزارش ندهد. کناردستی موبور و چشم‌زاغش، نیم‌خیز شد و نشست. بعد همان‌طور که به دیوار زل زده بود، زمزمه کرد:

«می‌گن شاه، عفو عمومی داده؛ قراره هرچی زندانی سیاسی مونده، آزاد بشه. می‌گن همه آزاد می‌شیم.»

بعد به کوچک‌ترین نفر خیره شد؛ کوچک‌ترینشان هنوز درازکش بود. قدش به موزاییک یکی مانده به آخر هم نمی‌رسید. ابروهای مشکیِ پری داشت و سبیل کم‌جانی پشت لبش جوانه زده بود. نیم‌خیز شد و همان‌طور عقب‌عقب کنار دیوار خزید تا پشتش گرم شود. بعد تازه یاد بغل‌دستی‌اش افتاد که از صبح بی‌حرکت مانده بود. بغل‌دستی‌اش با موهای لَختِ جوگندمی روی زمین چسبیده بود و با چشمان کدر، سقف را نگاه می‌کرد. کوچک‌ترین نفر تکانش داد و نتوانست وحشتش را نشان ندهد؛ داد زد: «چته رفیق؟ چرا مثل مرده‌ها نگاه می‌کنی؟»